تماس با من
541 Melville Ave, Palo Alto, CA 94301,
[email protected]
Ph: +1.831.705.5448
همکاری با من
[email protected]
Ph: +1.831.306.6725
بازگشت

باغچه ایران زمین و وارطان

باغچه ایران زمین و وارطان
“جبار باغچه بان” از آغازگران آموزش نوین در ایران است. او نخستین کسی بود که در ایران کودکستان بنیاد نهاد؛ در سال ۱۳۰۳ در شهر تبریز، و نامش را گذاشت ”باغچه اطفال”. در همین وقت ۳ کودک کر و لال را تکلم آموخت و برای اولین بار، و با وجود مخالفت های زیاد، مدرسه ای برای دختران به نام ”مکتب نسوان” را تأسیس کرد که با مخالفت علما خیلی زود تعطیل شد.
خودش در سال ۱۲۶۴ در ایروان ارمنستان از پدر و مادری تبریزی بدنیا آمد. در ارمنستان تعلیم خواندن و نوشتن را فرا گرفت، به ایران آمد و به پرورش بچه ها پرداخت. همه خلاقیتش را با منتهای دقت به کاربست. در آن زمانی که به بچه ها توجهی نمی شد، برایشان نمایشنامه‌ و قصه و سرود ساخت و چون از موسیقی سررشته نداشت، از همسرش که ساز می زد می خواست برای نمایش هایش آهنگ بسازد. اولین کتاب کودکان را منتشر کرد. بعدها به شیراز نقل مکان کرد و در آنجا هم کودکستانی به نام ” باغچه بان” بنا نهاد. نمایشنامه نوشت و بچه های کوچک را تعلیم داد.
ساخت تمام وسایل نمایش را از قبیل دکور، ماسک حیوانات، گچبری ها و همچنین آموزش هنرپیشگی و کارگردانی نمایشنامه ها را شخصا به عهده گرفت. چند سال بعد به تهران مهاجرت کرد. در تهران خانه اش شد جزئی از کلاس های کر و لال ها، چون او به شدت به حمایت و آموزش بچه های کر و لال علاقمند شده بود.
من اولین بار با ثمینه باغچه بان، دخترش، در منزل خانم توران میرهادی آشنا شدم. برای مدت کوتاهی از فرانسه به تهران آمده بود و توران خانم مهمانی شام برایش ترتیب داده بود. از آن پس به فکر افتادم چون آقای باغچه بان فوت کرده، از طریق ثمینه کودکی نامه جبار باغچه بان را به منظور یادمانش برای هموطن ها و فارسی زبانان در کتاب ”زنده باد ایران” بنویسم. ملاقات و دیدار های متعددی داشتیم برایم نقل می کرد:

«زمانی که ازشیراز به تهران آمدیم، از محله ای به محله دیگر اسباب کشی می کردیم. مرتب حکم تخلیه مان را می دادند. کلاس درس از زندگی ما جدا نبود. اسباب و اثاثیه خانه و میز و نیمکت در سرگردانی به سر می‌بردند. به محله‌های مختلف تهران اسباب کشی و در آنها اسکان می کردیم. معمولا بچه های ناشنوا وقتی برای اولین بار به مدرسه می آمدند، چشم هایشان را با دو دست می بستند و با آنچه در توان دارد فریاد می کشیدند. من می‌دانستم که وقتی بچه های ناشنوا چشم هایشان را می بندند احساس می کنند با تمام دنیای اطراف کاملاً قطع رابطه کرده اند. در چنین وضعی دستانم را روی دستانشان قرار می دادم. کم کم گرمای دست های مرا لمس می کردند و دست‌ها را از روی چشمانش برمی داشتند و مرا می نگریستند. وقتی می دیدند من هم یک بچه هستم مثل آن ها احساس امنیت می کردند. لحظه ای بعد در کنار ما و همراه ما بازی می کردند.
پدرم را بیشتر به خاطر خدماتش به ناشنوایان می شناسند، در حالیکه خدمت او در راه تغییر روش خواندن و نوشتن متون درس کمتر از فعالیت اش در راه آموزش به ناشنوایان نیست. در آموزش و پرورش با همکاری خانم لیلی ایمن آهی و خانم توران میرهادی و آقای یمین شریف کتاب های آمادگی و کتاب اول فارسی به روش کلی یا روش باغچه بان نوشته و با تشکیل کلاس های تربیت معلم برای همه معلمان کلاس چگونگی تدریس برای کلاس اول آموزش داده شد.»

هر بار در پاسخ به خانم توران میرهادی که می پرسیدند بالاخره درباره باغچه بان نوشتی؟ می گفتم یک جای سؤال در در داستان باقی است؛ چطور جوانی از ارمنستان به ایران می آید و اینطور خلاق و مسؤلانه به بچه های ایران خدمت می کند؟
قبل از اینکه ثمینه به فرانسه باز گردد از او خواستم هر چه مدرک از زنده یاد باغچه بان دارد بیاورد، چون در زندگی ایشان یک حلقه گم شده وجود دارد که من را قانع نمی کند. وقتی من را متقاعد نمیکند، حتما مخاطبم را هم قانع نمی کند. آخرین روزهای اقامش قرار ملاقات را در کاخ سعد آباد گذاشتیم.
او یکی یکی عکس و مقالات را به من نشان می داد. یکی از آن ها جزوه ای بود از ایشان درباره زندگی شان.
ثمینه و من در کاخ سعد آباد قدم میزدیم. هوا عالی بود، کاخ هنوز هم زیبا و با شکوه بنظر می رسید، هنوز درخت های بلند قامتش سربلند بودند و نوری که خورشید بر برگ های براقش می تاباند، پیام آور هزاران امید بود. نسیم از قله کوه دربند جریان یافته بود و با عطر درختان به هم می آمیخت,همان ملودی باستانی را می نواخت «دوباره می سازیمت ای وطن، اگر چه با سر های نا همگون ولی با قلب های یکرنگ و متحد، دوباره می سازیمت».
در چنین روزی بالاخره من حلقه گم شده زندگی جبار باغچه بان را یافتم؛ « وارطان».
آقای جبار باغچه بان در زندگی نامه اش نوشته بود:

«من در مکتب خانه شیخ علی اکبر در ارمنستان سواد آموختم. وقتی توانستم قرآن را ختم کنم، شیخ علی اکبر به آموزش زبان فارسی پرداخت. روزی از شیخ پرسیدم پس چرا مادر و خواهرم به مکتب نمی آیند و علم نمی آموزند؟ شیخ علی اکبر پاسخ داد علمی که برای زن ها منظور شده قرآن است، آن هم به شرطی که سوره یوسف را نخوانند. زیرا روح این جنس به فساد تمایل دارد. از آن روز به بعد حرف این معلم در گوشم باقی ماند. من نه تنها به مادر و خواهرم بدبین شدم، بلکه به تمام زن ها به دیده ننگ می نگریستم، تا روزی که در اغتشاشات ارامنه و مسلمانان قفقاز شرکت کردم و به زندان افتادم. در بند ما یک پیرمرد ارمنی بود که مرتب انجیل می خواند و یک جوان ارمنی دیگری به نام وارطان، که از زندانیان سیاسی بود.
وارطان وضع خاصی در آن جا داشت. او از غذای زندان نمی خورد، بلکه یک جیره غذایی داشت که می توانست با آن غذا بخرد و بخورد و چون برایش غذا از منزل می آوردند، وجه جیره غذایی اش را بین زندانیان تقسیم می‌کرد، در نتیجه مورد احترام بود. یک روز پیرمرد هم بندم از جا در رفت و با وارطان گلاویز شد. من وارد معرکه شدم. آن روز ها جوان خشک مغز و متعصبی بودم و نسبت به حضرت عیسی و حضرت مریم هم حساسیت داشتم، به طرفداری پیر مرد با وارطان دست به گریبان شدم. وارطان قوی هیکل و خوش بنیه بود. خیلی زود بر من مستولی شد، ولی به من فهماند که قصد جنگ و جدال ندارد. از من پرسید برای چه به او حمله کردم. متوجه شدم خودم هم نمی دانم. کم کم شروع کرد با من به صحبت کردن، کتاب هایی هم برایم تهیه کرد. به این ترتیب ما با هم دوست شدیم. مرتب با هم به گفتگو می پرداختیم. وارطان جوان مطلع و کتابخوانی بود. خوشفکر و بزرگ منش بود، رفتارش با من مثل آموزگاری دانا با شاگردی مستعد بود. بی آنکه به معتقدات من حمله کند و یا آن ها را به بازی بگیرد با من صحبت می‌کرد، تا حدی که فکر می‌کردم این من هستم که به او فکر و جهت می‌دهم. او به من تاریخ، جغرافیا، علوم طبیعی و منشاء انسان و حیوانات را می آموخت. به هر حال مدت سه ماهی که در حصار و بندها به ظاهر اسیر بودم، راهی را برای آزادگی از موهومات و خرافات می‌ یافتم، و بندهای واقعی را که همان جهل و ناآگاهی و کینه توزی بود از وجودم باز می کردم.»

وارطان حلقه گم شده من بود. نمی دانم در چه مکتب سیاسی فعالیت می کرده، ولی او شعله عشق به خدمت را در جبار باغچه بان بر افروخت تا او به سرزمین مادری اش بیاید و از ابتدای آموزش، یعنی کودکستان، شروع کند. بعد از او راه برای هموطن هایی برای تأسیس کودکستان و دبستان و دبیرستان باز شد، هر چند قبلا کسانی مثل زنده یاد رشدیه گامی برداشته بودند. از آن پس تعدادی زیادی به تعلیم و درس کودکان برآمدند. خانواده باغچه بان همگی در این خدمت با هم همیاری کردند.
به همه آن هایی که به تا به امروز به ما آموزش دادند درود می فرستیم و قدردان آنها هستیم. از سال ۱۳۸۱ من ثمینه را ندیدم. ولی اخیرا ویدیویی، که فکر می کنم برای نوه اش ضبط کرده بود و در شبکه های اجتماعی دست به دست می گشت را دیدم. یک قسمت کوچک از آن را در این جا نشر می دهم. ببینید این بانوی ۹۴ ساله چقدر زیبا و خوش قلب و عاشق است. خدمتگزاری صادق برای سرزمینش، بدون منت و ادعا. نگاه مادرانه اش به کودکان ناشنوا را ببینید.
ویولت رازق پناه
تابستان گرم و طولانی ۱۴۰۱
#کتاب #کتاب_خوب #کتاب_باز #کتاب_بخوانیم #کتاب_خوانی #کتاب_شعر #کتاب_کودک
#ایران #iran #مدرسه #معلم #آموزگار #کتاب_زنده_باد_ایران #زنده_باد_ایران #ویولت_رازق_پناه #فرهنگ #هنر

violet
violet
https://violetr.com

This website stores cookies on your computer. Cookie Policy